چرا

خوار می‌کن ، زار می‌کش، منتت بر جان ماست

خواری ظاهر گواه عزت پنهان ماست

چشم ظاهر بین بر آزار است وای ار بنگرد

این گلستانها که پنهان زیر خارستان ماست

ترک ما کردی و مهر و لطف بیعت با تو کرد

ناز و استغنا ولی هم عهد و هم پیمان ماست

بی رضای ماست سویت آمدن از ما مرنج

این نه جرم ما گناه پای نافرمان ماست

بر وجود ما طلسمی بسته حرمان درت

کانچه غیر از ماست دیوار و در زندان ماست

تلخ داروی است زهر چشم و ترک نوشخند

لیکن آن دردی که ما داریم این درمان ماست

عقل را با عشق و عاشق را به سامان دشمنیست

بی خرد وحشی که در اندیشهٔ سامان ماست

اول باید بگم نه وصالی در کاره نه فصالی(واسه اطلاع  بعضی دوستان)

نمیدونم چرا من یه شوخی کردم و یه چیزی از این سریال مزخرف فارسی ١ به کار بردم بهش برخورد و کلی داستان ساخت.یه کلمه گفتم به قول اهالی هرنروز تو نحسی مثل لولا من اینو صبح گفتم شب ساعت ١٢ یادش افتاده داستان میسازه که به من چه من که تو زندگیت نیستم نمیتونی با کسی باشی تقصیر من نندازاخه این چه ربطی داشت.بگذریم از مزخرفاتی که معلوم بود از سر عصبانیت یا هر احساس بد دیگه ای بود.اما کلا واسم سوال شده چرا من این حرفاش بهم بر نمیخوره؟چرا ما نمیتونیم واسه همیشه ارتباطمون رو بصورت کامل قطع کنیم.

پ.ن:گاهی خود آدم هم از خودش شگفت زده میشه

/ 4 نظر / 3 بازدید
ghoghnoos

سلام فرفر جونم خوبی عزیزم

بهاره . ص

سلام دوست خوبم امیدوارم هنوز از یادت نرفته باشم ... میدونم که کمی دیر به دیر میام اما همیشه به یادت هستم ... آرزوی روزهایی سراسر شادی و خوشبختی رو برات دارم .. من به روزم ... خوشحالم می کنی اگه سری بهم بزنی و بازم با نظرات خوبت همراهیم کنی ... شاد باشی گلم . بهاره